السيد الطباطبائي

313

اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى )

پاسخ شر و فساد و نظاير آنها روى هم رفته بدىها و ناروايىهايى هستند كه در جهان ماده پيدا مىشوند ، و مفهوم بد و ناروا مفهومى است كه با مقايسه به خوب و روا محقق مىگردد . اگر تندرستى كه خواسته نفس و ملائم طبع ما است نبود ، هرگز بيمارى را بد نمىشمرديم و اگر آسايش و امن و هر يك از لذايذ حواس و حظوظ نفس نبود ، هيچ گاه از دست دادن آنها براى ما تلخ نبود و بدبختى خوانده نمىشد . چنان كه هرگز زوجيت را براى عدد چهار ، و فرديت را براى عدد سه ، خوب يا بد ، خوشبختى يا بدبختى نمىشماريم ، زيرا قياس در كار نيست . و از اين جا پيداست كه شر امرى است قياسى و مفهومى است عدمى ، در مقابل يك امر وجودى ممكن‌الحصول ، يعنى در مورد شر موضوعى بايد باشد داراى صفتى وجودى كه مطلوب موضوع مفروض بوده باشد تا نداشتن اين صفت مطلوب ، براى آن « شر » شمرده شود . چنان كه داشتن چشم براى انسان كه طبعاً چشم مىخواهد و ممكن هم هست نداشته باشد خير بوده ، نابينايى براى وى شر شناخته مىشود . در نتيجه اين كاوش به اين نكته برمىخوريم كه : شر - هرجا باشد - اولًا امر عدمى و ثانياً امرى امكانى است . و در بالا گفتيم : چيزى را كه به خداى جهان نسبت مىدهيم اولًا : بايد امرى وجودى و ثانياً : داراى نسبت ضرورت و وجوب بوده باشد . و تا در مورد شر قياس نكرده و امرى عدمى فرض نكنيم ، مانند مرض با صحت ، فقر با غنى ، ذلت با عزت ، ظلم با عدل ، و همچنين خير و شر هر دو را ممكن فرض نكنيم شر محقق نخواهد شد ؟ پس شر به خدا نسبت ندارد . ( دقت شود ) . اشكال درست است كه شر امرى قياسى و امكانى است ، ولى چرا خدا آفرينش جهان را به